یادداشت: آرام در آغوش خدا
غلامرضا بنی اسدی_ واژه هایم به غیرت برمی خیزند وقتی نام تو به میان می آید، ملک و ملکوت به احترام برمی خیزند وقتی قرار باشد کلمات مفتخر به شرح تو شوند، تو دختر شهیدی، دختر خدا، نگوید کسی که خدا دختر ندارد و پسر هم که خود فرموده است ، جانشین شهید در خانه اوست. خودش به آواز جای فرموده است دیه قتیل خویش می شود.
هرکس می خواهد، آدرس این سخن را بیابد، حدیث قدسی را بخواند که آغازش، من طلبنی، وجدنی است و آخرش ، اما دیه. خدا دیه شهید است و در جای دیگر جانشین شهید. از این روست که فاش می گویم ؛ دختر شهید، دختر خداست و اینک با تو سخن می گویم، دختر خدا، عصاره فضیلت های شهید، تویی که چنین ساده و صمیمی بر امن ترین جای جهان، در پر درامد ترین خاک خدا، بر مزار شهید. میان تو و پدر لایه ای از خاک، فاصله است اما میان تو و خدا، هیچ فاصله ای نیست. من تو را در آغوش خدا می بینم، در دستانی که هیچ وقت بسته نیست بلکه مبسوط است و راه گشا نیز هم. نفهمیده است حقیقت را آنکه تو را تنها ببیند، تو ملک و ملت را از تنهایی نجات می دهی.
تو با همین دستان کوچکت، با همین پیکر کودکانه ات ، پشتوانه یک ملتی و امید تاریخ. آنقدر قدرتمند که قدرت داران عالم در برابرش کم می آورند با همه بمب های مرگبار اتمی که دارند. با همه مرگ افزارهاشان کم می آورند در برابر تو که قوی تر از بمب اتم، اقتدار ایرانی را به چشم جهان می کشی. این همه عظمت را خدا به تو داده است که دختر اویی، خواب زلال و پر آرامشت ، خواب دشمن را برمی آشوبد و به ما پیغام امان می دهد، دختر شهید، دختر خدا، من تو را کوچک نمی دانم اگر چه در زلالی کودکی نفس می کشی، تو را بزرگ می بینم در اندازه پرچمی که در سایت قله عزت ایران در اهتزاز است.